تبليغاتX
خاکستری
خاکستری

عشق من خاکستری ست جعبه مداد رنگی هایم را گم کرده ام

هر كار هنري


مثل چيزي است كه نقش خود را در آيينه پيدا كند


و آن آيينه


خود انسان است

نوشته شده در یکشنبه 1388/04/07ساعت 16:59 توسط سوشا| |
روزي مرد جواني وسط شهري ايستاده بود و ادعا مي كرد كه زيباترين قلب را در تمام آن منطقه دارد. جمعيت زيادي جمع شدند. قلب او كاملاً سالم بود و هيچ خدشه اي بر آن وارد نشده بود. پس همه تصديق كردند كه قلب او به راستي زيباترين قلبي است كه تاكنون ديده اند . مرد جوان، در كمال افتخار، با صدايي بلندتر به تعريف از قلب خود پرداخت. ناگهان پيرمردي جلو جمعيت آمد و گفت:اما قلب تو به زيبايي قلب من نيست؟ مرد جوان و بقيه جمعيت به قلب پيرمرد نگاه كردند. قلب او با قدرت تمام مي تپيد، اما پر از زخم بود. قسمتهايي از قلب او برداشته شده و تكه هايي جايگزين آنها شده بود؛ اما آنها به درستي جاهاي خالي را پر نكرده بودند و گوشه هايي دندانه دندانه در قلب او ديده مي شد. در بعضي نقاط شيارهاي عميقي وجودداشت كه هيچ تكه اي آنها را پر نكرده بود. مردم با نگاهي خيره به او مي نگريستند و با خود فكر مي كردند كه اين پيرمرد چطور ادعا مي كند كه قلب زيباتري دارد. مرد جوان به قلب پيرمرد اشاره كرد و خنديد و گفت:تو حتماً شوخي مي كني....قلبت را با قلب من مقايسه كن. قلب تو، تنها مشتي زخم و خراش و بريدگي است.؟ پيرمرد گفت:درست است، قلب تو سالم به نظر مي رسد، اما من هرگز قلبم را با قلب تو عوض نمي كنم. مي داني، هر زخمي نشانگر انساني است كه من عشقم را به او داده ام؛ من بخشي از قلبم را جدا كرده ام و به او بخشيده ام.

نوشته شده در سه شنبه 1388/03/19ساعت 11:34 توسط سوشا| |

آرزوهاي ويکتور هوگو

 

اول از همه برايت آرزومندم که عاشق شوي،
و اگر هستي، کسي هم به تو عشق بورزد،
و اگر اينگونه نيست، تنهائيت کوتاه باشد،
و پس از تنهائيت، نفرت از کسي نيابي.
آرزومندم که اينگونه پيش نيايد، اما اگر پيش آمد،
بداني چگونه به دور از نااميدي زندگي کني.

برايت همچنان آرزو دارم دوستاني داشته باشي،
از جمله دوستان بد و ناپايدار،
برخي نادوست، و برخي دوستدار
که دستکم يکي در ميانشانبي ترديد مورد اعتمادت باشد.

و چون زندگي بدين گونه است،
برايت آرزومندم که دشمن نيز داشته باشي،
نه کم و نه زياد، درست به اندازه،
تا گاهي باورهايت را مورد پرسش قرار دهد،
که دستکم يکي از آنها اعتراضش به حق باشد،
تا که زياده به خودت غرّه نشوي.

و نيز آرزومندم مفيدِ فايده باشي
نه خيلي غيرضروري،
تا در لحظات سخت
وقتي ديگر چيزي باقي نمانده است
همين مفيد بودن کافي باشد تا تو را سرِ پا نگهدارد.

همچنين، برايت آرزومندم صبور باشي
نه با کساني که اشتباهات کوچک ميکنند
چون اين کارِ ساده اي است،
بلکه با کساني که اشتباهات بزرگ و جبران ناپذير ميکنند
و با کاربردِ درست صبوريات براي ديگران نمونه شوي.

و اميدوام اگر جوان هستي خيلي به تعجيل، رسيده نشوي
و اگر رسيده اي، به جوان نمائي اصرار نورزي
و اگر پيري، تسليم نااميدي نشوي
چرا که هر سنّي خوشي و ناخوشي خودش را دارد
و لازم است بگذاريم در ما جريان يابند.

اميدوارم سگي را نوازش کني
به پرنده اي دانه بدهي، و به آواز يک سَهره گوش کني
وقتي که آواي سحرگاهيش را سر مي دهد.
چرا که به اين طريق احساس زيبائي خواهي يافت، به رايگان.

اميدوارم که دانه اي هم بر خاک بفشاني
هرچند خُرد بوده باشد
و با روئيدنش همراه شوي
تا دريابي چقدر زندگي در يک درخت وجود دارد.

بعلاوه، آرزومندم پول داشته باشي
زيرا در عمل به آن نيازمندي
و براي اينکه سالي يک بار
پولت را جلو رويت بگذاري و بگوئي: «اين مالِ من است»
فقط براي اينکه روشن کني کدامتان اربابِ ديگري است!

و در پايان، اگر مرد باشي، آرزومندم زن خوبي داشته باشي
و اگر زني، شوهر خوبي داشته باشي
که اگر فردا خسته باشيد، يا پس فردا شادمان
باز هم از عشق حرف برانيد تا از نو بياغازيد

نوشته شده در دوشنبه 1388/03/11ساعت 23:59 توسط سوشا| |
شايد اينطوري بهتر باشه ... براي هر دومون !

همينطوري كه اوضاع يه كمي فرق كنه ... همينطوري كه يه كم دورتر باشيم نسبت به قبل ...

نه براي جدايي و فراموشي ... براي راحتي و آرامش تو ... شايدم من !

شايد بهتر باشه فوران احساسم فقط توي اشك هاي نيمه شبم خودشو بروز بده ... نه توي عاشقي كردنم .. نه توي زيادي خواستنم ... نه توي دلباخته بودنم ... نه توي شوق و شور و بي طاقتي و گله هام .... نه توي ....  و نه حتي توي غر غر كردنم ... توي دل شكستن و حساسيتم ... توي گريه هام براي تو ....

شايد اينطوزي همه چي بهتر شه ....

شايد بهتر باشه يه كمي خويشتن دار و صبورتر باشم ...

شايد بهتر باشه همه ي دلمو رو نكنم ....

شايد بهتر باشه خودم باشم و خلوت دلم و ياد تو و عشق ...

...

ولي شايد بهتر باشه كمي عوض شم ! به قول تو خودمو درست كنم !!

مي خوام تلاشمو بكنم ...

شايد عشق تو دلم از دست نره ....

برام دعا كن ...

: يادت نره كه من الان و هميشه دوستت دارم !

 : اينايي كه گفتم ... هيچ كدوم به معناي بدي تو نيست ! تو زيادي خوبي عزيز دلم  ! من اما ...

 : اين روزا ... غريبم ... و يه كمي بشي از حد هميشه .. بي انگيزه ! براي همه چي !!

نوشته شده در پنجشنبه 1388/02/24ساعت 12:9 توسط سوشا| |

رفته بودیم که دور از انظار دیگران ساعتی با سر گردانی

 یک عاشق بی پناه زیر روشنایی مات

ماه گردش کنیم ...

اسمان کاملا صاف بود مهذا پاره ابری سیاه صورت نازنین ماه را در سیاهی

خود ناپدید می کرد ...گفتم : اسمان باین صافی معلوم نیست این قطعه ابر سیاه

از گریبان ماه چه میخواهد؟

اشاره به ابر کرد اهی کشید و گفت : ان؟

ان ابر نیست .عصاره است.عصاره ی ناله های پنهانی عشاق واقعی است...

روی ماه را پوشانده است تا ماه شاهد عشق دروغ من و تو نباشد

نوشته شده در سه شنبه 1388/02/15ساعت 11:51 توسط سوشا| |
تنها بازمانده‌ي يك كشتي شكسته به جزيره ي

كوچك خالي از سكنه اي افتاد. او با دلي لرزان دعا

كرد كه خدا نجاتش دهد.روزها افق را به دنبال یافتن 

 کمک از نظر مي گذراند اما كسي نمي آمد. سر انجام 

 خسته و از پا افتاده موفق شد از تخته پاره هاكلبه اي

 بسازد تا خود را از باد و باران محافظت كند و دارا يي هاي

 اندكش را در آن نگه دارد.روزي كه پس از پرسه روزانه
 
و جستجوي غذا در حال برگشتن به كلبه بود با دیدن
 
دود غلیظی که از آنجا بلند می شد با شتاب خود
 
را به کلبه رساند و آنجا را در حال سوختن دید.
 
همه چيز از دسترفته بود. در جا خشكش زد. از شدت
 
خشم و اندوه فرياد زد:
 
«خدايا تو چطور راضي شدي با من چنين كاري بكني؟»
صبح روز بعد با بوق كشتي اي كه به ساحل نزديك
 
مي شد از خواب پريد. خود را به سرعت به ساحل رساند
 
و وقتی با ملوانان روبرو شد
 
پرسيد: «شما ها از كجا فهميديد من اينجا هستم؟»
ملوانان با تعجب جواب دادند:
« خوب ما متوجه علايمي دودی که می فرستادی شديم!»
نوشته شده در سه شنبه 1388/01/25ساعت 8:57 توسط سوشا| |

برای تويی كه تنهايی هايم پر از ياد توست

برای تويی كه قلبم منزلگه عـــشـــق توست

برای تويی كه احساسم از آن وجود نازنين توست

برای تويی كه تمام هستی ام در عشق تو غرق شده

برای تويی كه چشمانم هميشه به راه تو دوخته است

برای تويی كه مرا مجذوب قلب ناز و احساس پاك خود کردی

برای تويی كه وجودم را محو وجود نازنين خود کردی

برای تويی كه هر لحظه دوری ات برایم مثل یک قرن است

برای تويی كه سـكوتـت سخت ترين شكنجه من است 

برای تويی كه عـشقت معنای بودنم است

برای تويی كه غمهایت معنای سوختنم است

برای تویی که آرزوهایت آرزویم است 

نوشته شده در چهارشنبه 1388/01/12ساعت 13:18 توسط سوشا| |
در آن سوی ناکامی ها خدایی است

که داشتنش جبران همه نداشتن هاست

نوشته شده در سه شنبه 1387/11/29ساعت 12:53 توسط سوشا| |
لحظه دیدار نزدیک است

باز من دیوانه ام مستم

باز میلرزد دلم دستم

باز گویی در جهان دیگری هستم

های!

     نخراشی به غفلت گونه ام را تیغ!

های!

     نپریشی صفای زلفکم را دست!

و آبرویم را نریزی  دل

           لحظه دیدار نزدیک است

نوشته شده در چهارشنبه 1387/11/16ساعت 15:1 توسط سوشا| |

مرا صد بار از خود برانی

                دوستت دارم

به زندان خیانت هم کشانی

                دوستت دارم

چه سود از مهر ورزیدن

چه حاصل از وفا کردن

مرا لایق بدانی یا ندانی

                       دستت دارم

نوشته شده در چهارشنبه 1387/11/02ساعت 9:53 توسط سوشا| |
آنکه چشمان تو را این همه زیبا می کرد

کاش از روز ازل فکر دل ما می کرد

یا نمی داد به تو این همه زیبایی را

یا مرا در غم عشق تو شکیبا می کرد ...

نوشته شده در سه شنبه 1387/10/24ساعت 16:38 توسط سوشا| |
در لحظه های مشخصیاز زندگیمان

اختیارمان را بر زندگی ازدست می دهیم

از آن پس سرنوشت بر زندگی ما حاکم می شود

                این است بزگترین دروغ جهان!!!!

نوشته شده در جمعه 1387/10/20ساعت 15:5 توسط سوشا| |
هیچ کس ویرانی ام  را حس نکرد

وسعت تنهایی ام را حس نکرد

در میان خنده های تلخ من

گریه ی تنهایی ام را حس نکرد

در هجوم لحظه های بی کسی

درد بی کس ماندنم را حس نکرد

آن که با آواز من مانوس بود

لحظه ی پایانی ام را حس نکرد

 

نوشته شده در یکشنبه 1387/05/20ساعت 11:5 توسط سوشا| |

که من اینگونه بی تو بی تابم

شب از هجوم خیالت نمیبرد خوابم

تو چه هستی که من از موج نسیم تو

بسان قایق سر گشته به روی گردابم 

تو در کدام سحر بر روی کدام اسب سفید

تو را کدام خدا

تو از کدام جهان

تو را کدام کرانه

تو در کدام صدف

تو در کدام چمن

همراه کدام نسیم

من از کجا سرراه تو آمدم

چه کرد با دل من آن نگاه شیرین آه

مدام بیش نگاهی مدام بیش نگاه

کدام نشانه دویده ازتو در من

که دره های وجودم تو را که می بینند

به رقص می آیند سرود می خوانند

چه آرزوی محالیست زیستن با تو

مرا همین یک سخن بگذارند با تو

به من بگو مرا از دهان شیر بگیر

به من بگو برو در دهان شیر بمیر

بگو برو جگر کوه قاف را بشکاف

ستاره ها را از آسمان بیار به زیر

تو را به هر چه تو گویی به دوستی سوگند

هر آنچه خواهی از من بخواه صبر مخواه

که صبر راه درازی به مرگ بیوسته است

تو آرزوی بلندی ودست من کوتاه

تو دور دست امیدی و بای من خستست

همه وجود تو مهر است وجان من محروم

چراغ راه تو سبز است

                  و

 راه من بسته است

 

نوشته شده در چهارشنبه 1387/05/16ساعت 16:12 توسط سوشا| |
JavaScript Codes